ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
632
معجم البلدان ( فارسى )
زملق [ ز م ] با لام و قاف پايانين ديهى است نزديك سنج از ديههاى مرو كه اكنون ويران شده است . گروهى از دانشمندان به گفتهء سمعانى بدانجا نسبت دارند . زملقى [ ز ل قا ] با الف كوتاه پايانين به گفتهء عمرانى ديهى از بخاراست . زملكان [ ز ل ] با الف و نون پايانين . بو سعد سمعانى گويد : زملكان نام دو ديه است يكى در بلخ و ديگرى در دمشق كه گروهى بدانجا نسبت دارند . مردم شام آن را « زملكا » [ ز م ل ] تلفظ كنند با الف كوتاه پايانين و نون بدان نچسبانند . [ 945 ] و آن نام ديهى در غوطه دمشق است و از آنجاست : 1 - جماهير پسر احمد پسر محمد پسر حمزه بو الازهر زملكانى « 1 » دمشقى ، استاد بو بكر مقرى . حافظ بو القاسم جماهير پسر محمد پسر احمد پسر حمزه پسر سعيد پسر عبيد الله پسر وهيب پسر عباد پسر سماك پسر ثعلبه پسر امرؤ القيس پسر عمر پسر مازن پسر ازد پسر غوث بو الازهر غسّانى زملكانى از مردم زملكا گويد : او از هشام پسر عمار و از عمر پسر محمد پسر غاز و از وليد پسر عتبة و از احمد پسر حوارى و از محمود پسر خالد و از رحيم و از اسماعيل پسر عبد الله سكّرى قاضى و از مؤمّل پسر اهاب حديث نقل كرد . فضل پسر جعفر و بو على حسن پسر على پسر حسن مرّى معروف به شحيمه و بو سليمان پسر زير و بو بكر مقرى و بو نصر ظفر پسر محمد پسر ظفر زملكانى ازدى و بو زرعه و بو بكر دو فرزند دجانه و بو بكر احمد پسر عبد الوهّاب صابونى و بو بكر احمد پسر محمد پسر اسحاق سنى و بو عمرو احمد پسر محمد پسر على پسر مزاحم مزاحمى صورى و اسماعيل پسر احمد پسر محمد خلالى جرجانى و جعفر پسر محمد پسر حارث مراغى ساكن نيشابور و محمد پسر سليمان ربعى بندار و جمح پسر قاسم و على پسر محمد پسر سليمان طوسى و عمر پسر على پسر حسن عتيكى انطاكى از او روايت دارند . و او همان هاشم مؤدب است و زادروز او به سال 213 بوده و سه روز مانده از محرم 313 درگذشت . او راستگو و مورد اطمينان بود . 2 - محمد پسر احمد پسر عثمان پسر محمد بو الفرج زملكانى « 2 » پيشوا بود . او از بو الحسين عبد الوهاب پسر حسين كلابى و تمام پسر محمد رازى و بو بكر عبد الله پسر محمد پسر هلال جبّايى حديث نقل كرد . بو عثمان محمد پسر احمد پسر ورقاء اصفهانى صوفى ساكن بيت المقدس و بو الحسن على پسر خضر سلمى از وى روايت دارند . او در جمادى يكم سال 421 درگذشت . زملكا [ ز م ل ] همان واژهء پيشين است با لهجهاى ديگر . زم [ ز م م ] اين واژه از ريشهء فعل امر از « زم » به معنى سوراخ كردن دماغ شتر است . [ 946 ] سپس آن را معرب كردند . گويند اين واژه نام چاهى از آن قبيلهء سعد پسر مالك است . بو عبيد سكونى گويد : « زم » نام آبى است از آن بنى عجل در پايين راه كوفه به مكه و بصره . عيينه پسر مرداس معروف به ابن فسوه چنين مىسرايد : اذا ما لقيت الحىّ سعد بن مالك * على زمّ فانزل خائفا او تقدّم اناس أجارونا فكان جوارهم * شعاعا كلحم الجازر المتقسّم لقد دنّست اعراض سعد بن مالك * كما دنّست رجل البغىّ من الدّم لهم نسوة طلس الثّياب مواجن * ينادين من يبتاع قردا بدرهم « 3 » نيز اعشا چنين مىسرايد : و ما كان ذلك الّا الصّبى * و الّا عقاب امرء قد أثم و نظرة عين على غرّة * محلّ الخليط بصحراء زمّ « 4 » زم [ ز م م ] بو منصور گويد : « زمّ » بر وزن فعل از ريشهء زمام است . گويند زممت الناقة أزمّها زمّا يعنى شتر را بستم ، ليكن درست چنان است كه اين واژه عجمى است و معرب شده است و ريشهء آن بىتشديد است كه ايرانيان بدان تلفظ كنند . نام شهركى است « 5 » در راه جيحون از
--> ( 1 ) . ش . ش : 759 ، از انساب 278 ، لباب 2 : 75 ، سير اعلام النبلاء 14 : 406 ، تهذيب تاريخ ابن عساكر 3 : 393 . ( 2 ) . ش . ش : 2377 از همين معجمد . ( 3 ) . هرگاه دريابى قبيلهء سعد بن مالك را كه در « زم » مىزيند ، نزد ايشان بيمناك فرود آى . اينان به ما امان دادهاند . امانى كه مانند گوشت قربانى تكه تكه مىشود . ناموس سعد بن مالك كثيف است مانند پاى خونين آدم زناكار . زنان ايشان خوش لباس و شوخ هستند و فريادشان چنين است كه كيست كه به يك درهم بخرد . ( 4 ) . كارى جز كار كودكانه نبود و كيفرش جز تنبيه نبود يك نگاه گذرا در صحراى « زمّ » . ( 5 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 532 - 533 ، لسترنج ص 429 ، 471 . فردوسى چنين مىسرايد :